ادامه مطلب
|
دوستان خویم امروز با یک خبر خوب به روز خواهم شد . پایان نامه ام با عنوان ناامیدی های م.امید دفاع شد و نمره ی ۱۹ ( رتبه ی عالی ) گرفت .ضمنا از تمام دوستانی که در جلسه شرکت کردند سپاسگزاری می کنم . همچنین از همه ی کسانی که تولدم را تبریک گقته اند . ادامه مطلب + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 88/07/02 و ساعت
|
این روزها
بارانی ام و باران نمی بارد خیسی این جادّه را می خواهم سربی ذهنم را به هم ریخته است. بگذار این بار حسابی باران ببارد این کوچ به معنای پایان بهار است و عشق دیگر در این حوالی پرسه نخواهد زد گرمی دستانت بی خود امیدوار به جنبش مردانه ی من است؛ خون من سال ها پیش تر از این در رگ هایم لخته شده است . خون من خون تو خون ما سال ها پیش تر از این و سال ها پس تر از این …
28/3/1388 + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 88/03/29 و ساعت
|
دوستان خوبم مقاله های « ناامیدی های م.امید » و « یأس فلسفی م.امید » آماده است . کسانی که مایلند آن ها را دریافت کنند می توانند آدرس ایمیل شان را به صورت خصوصی در نظرات بگذارند تا برایشان در ضمن مقاله ی « ناامیدی های م.امید » در ماهنامه ی حافظ شماره ی 60 همراه با داستان کوتاه « مرگ سیاه » که مجوز چاپ شدن ندارد با سانسور چاپ شده است . بدرود + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 88/03/10 و ساعت
|
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است بسیاری از دوستان گله می کنند که چرا در وبلاگم عکس نمی گذارم . چشم . این عکس را به مناسبت پایان نامه ام که در مورد اخوان است در اینجا آوردم.ضمنا دوستان ، می توانند عکس شان را به ایمیلم بفرستند تا در وبلاگ بگذارم .
+ نوشته شده توسط mohammadmahnam در 88/03/10 و ساعت
|
بي خود نيست هر روز
نبض ام تند تر مي زند
شارژ مبايلم پر است
و خون در رگ هام زنگ مي زند ولي با اين همه
در دسترس نيستم .
جهت اطلاع بيشتر
با 118تماس بگيريد
وسراغ فردي را بگيريد
كه دردور دست ها
درگهواره ي تمدن خوابيده بود
ولا لايي اش عشق بود وآ زادي .
بيخود نيست كه هرروز
نبض ام تند تر مي زند
شارژ مبايلم پر است وهيچ كس پيامي نمي دهد
آ يا كسي پشت خط هست؟
آيا كسي صدا يم را مي شنود ؟
لطفا با اين شماره تماس بگيريد
0917 هفتصد و چندي قبل از ميلاد
آنجا كه پدرم ساده مي زيست
آنجا كه هيچ شما ره اي نبود
مدتي است كه شماره اي پيدا كرده ام
و تماس مي گيرم
ولي برقراري ارتباط
بامشترك مورد نظر
مقدور نمي باشد. + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 87/11/23 و ساعت
|
"این مقاله در ماهنامه ی حافظ شماره ی ۵۳ چاپ شده است ." " بهرامِ گور و گورِ بهرام" ای ز بهرام گور داده خبر گور بهرام جوی از این بگذر نه که بهرام گور با ما نیست گور بهرام نیز پیدا نیست گر چه پای هزار گور شکست آخر از پایمال گور نرست... "نظامی" · مقدمه آن چه که درباره ی بهرام گور نوشته اند ، هر چند پایه در تاریخ دارد ولی نیم بیشتری از آن افسانه است. اگر چه ما نمی توانیم نظری قاطع درباره ی این پادشاه تاریخی ـ افسانه ای صادر کنیم ولی این نباید سبب شود که از تاریخ گرانمایه ی باستان ِ ایران زمین ، چشم پوشی کنیم. شاید همین مقاله ها و نقد و نظر ها بتواند ما را به سوی حقیقتی که وجود داشته راهنمایی کند. آنچه مرا بر آن داشت که درباره ی این موضوع دست به قلم ببرم و بنویسم، شاید بیشتر حبّ وطن باشد؛ گاهی اوقات می اندیشم که ممکن است امشب در چند قدمی بهرام گور خوابیده باشم و این برایم وسوسه یی شده است. · بهرام گور از کودکی تا مرگ بنا به شواهد موجود و کتب تاریخی ( هفت پیکر نظامی،شاهنامه ی فردوسی،تاریخ بلعمی،تاریخ طبری ،مجمل التواریخ والقصص و...) که تعداد آنها کم هم نیست می توان تاریخ زندگی بهرام گور را یکجا جمع کرد و نوشت. از بیشتر این کتاب ها اینگونه بر می آید که بهرام پنجم ، پانزدهمین پادشاه سلسله ی ساسانی ، پسر یزدگرد اوّل ، از کودکی به بادیه ای در حیره فرستاده می شود. پدرش او را به نعمان (بنا به روایت طبری و نظامی)یا به منذر بن نعمان ( بنا به روایت فردوسی) می سپرد تا تربیت شود . در این مدّت که بهرام از ایران دور بوده است ، بزرگان ایرانی یکی دیگر از شاهزادگان به نام "خسرو" را به پادشاهی بر می گزینند . منذر با لشکر عرب به پشتیبانی بهرام می آید و عاقبت قرار می شود که تاج پادشاهی را میان دو شیر نهند و هر کس که آن را برداشت پادشاهی از آن او شود. خسرو حاضر به چنین کاری ، از ترس جان اش، نمی شود و بهرام شیران را می کشد و تاج بر سر می نهد. نکته ای که گفتن آن در اینجا بی فایده نیست این است که بهرام به شکار حیوانات علاقه ی خاصی داشته است و به همین جهت در شکار آنها از مهارت خاصی هم بر خوردار بوده است. شواهد فراوانی موجود است ولی ما در اینجا به این رباعی معروف خیام بسنده می کنیم: آن قصر که جمشید در او جام گرفت آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت بهرام که گور می گرفتی همه عمر دیدی که چگونه گور، بهرام گرفت؟
مرگ بهرام جنبه های افسانه ای و یا شاید اساطیری زیادی به خود گرفته است و این باعث شده است که حتی استاد و مورخ بزرگی چون دکتر عبدالحسین زرین کوب قسمت اعظمی از این داستان ها را افسانه بداند و نتواند نظری قاطع بدهد: "درباره ی سلطنت بهرام پنجم (438 ـ 420 م) و احوال و اوصاف شخصی او پاره ای جزییات جالب در بعضی منابع شرقی هست که به نظر می آید به هر حال بیشتر از افسانه های تاریخی بعد از اومأخوذ باشند تا از روایات تاریخی. اقامت طولانی او در حیره و در نزد نعمان و پسرش منذر ، ظاهراً نوعی تبعید به شمار می آیدو بر خلاف مشهور نمی بایست از دوران شیر خوارگی بهرام شروع شده باشد. {...}همچنین روایات مربوط به شاعری او ، داستان عشق ها و شکارهایش،و اخبار راجع به اینکه به چندین زبان سخن می گفته است ، به نظر می آید از اجزاء نوعی رمان تاریخی که درباره ی او به وجود آمد و بعد ها مأخذ پاره یی حکایات هفت گنبد نظامی هم گشت باید بوده باشد. حتی مرگ او نیز بر حسبِ روایت شاهنامه ، در دنبال استعفای وی و به اجل طبیعی روی داده است، در غالب اینگونه روایات رنگِ افسانه یافته است . گفته اند که وی در پی گوری اسب می تاخت ، در چاه یا مردابی ناپدید شد. البته ممکن است این واقعه را بعد ها از روی داستان پیروز که در گودالی جان سپرد ، ساخته باشند. {...} به نظرمی آید بیش از علاقه به شکار گور ، آنچه موجب شهرت وی به این نام (بهرام گور) شده است شباهت احوال وی به این حیوان بیابانی باشد در چالاکی و عشق به بیابان."(تاریخ مردم ایران،1384،به تلخیص از صص460 ـ 457 ) در تاریخ بلعمی درباره ی مرگ این خسرو ایرانی اینگونه آمده است: "یک روز بهرام به صید رفته بود ، از دور آهویی بدید ، اسب برانگیخت و همی تاخت . در آن بیابان چاهی بود کهن ؛ ناگاه پای اسب بهرام بدان چاه فرو شد و او را بدان چاه افکند ، و مردم گرد شدند و خواستند که او را برکشند. اسب را برکشیدند، بهرام را هر چه طلب کردند ، نیافتند ، و مادرش را خبر بردند و بر سر چاه آمد و آنجا بنشست با خروارها خواسته ، که او را از چاه برکشد و در گور کند. چهل روز بر سر چاه نشسته بود ، تا هر چه در چاه آب بود ، بر کشیدند و بهرام را نیافتند . پس مادرش ستوه شد و از آنجا بازگشت ."(تاریخ بلعمی،1372،ص146 ) در فارسنامه ی ابن بلخی نیز آمده است که:"... پس قضای ایزدی چنان بود کی بهرام روزی در نخچیرگاه از دنبال خرگوری می دوانید و در پاره زمین شوره، آبی تنگ ایستاده بود. اسپش در آنجا افتاد و فرو شدو چندانک بیشتر نیرو می کرد فروتر می رفت تا ناپدید شد، و ملک او را مدت ، بیست و سه سال بود."(فارسنامه ی ابن بلخی ،1363، ص82) "بنا بر نوشته ی شاهنامه ی فردوسی بهرام به سال 438 یا 439 به مرگ طبیعی در گذشت . اما غالب مورخان اسلامی در این مورد به افسانه گویی پرداخته ، نوشته اند که وی به هنگام شکار گور خر در محلی واقع در میان اصفهان و شیراز با اسب در باتلاقی فرو رفت و برای همیشه ناپدید گردید."(تاریخ ده هزار ساله ی ایران؛1372؛ ج 2) "{...}و او را بهرام گور از آن سبب گویند که گور را تنها گرفتی و گویند او را سه اسب بود ، یکی را گور انگیز می گفتند و یکی را گور افکن و یکی را گور گیر و آن اسبی که نام او گور گیر بود کمند بفتراک داشتی ، چون خواستی که گور را زنده بگیرد بر آن اسب نشستی و آن اسب که گور انگیز بود بر وی یک عمود بود و آن عمود را بینداختی ودست و پای گور را بشکستی و بیفکندی و آن اسب که گور افکن بود ترکش داشت و صد چوبه تیر خدنگ در او بود و بر گور زدی {...}.(آورده اند که...؛ص34) در دیگر آثار نیز در شرح مرگ بهرام و شهرت او به بهرام گور چیزهایی آمده است که آوردن آن ها در چندین صفحه مقاله مقدور نیست . به هر حال، گورِ بهرام هنوز در ایران مشخص نشده است و چه بسا که هر جا که شوره زاری بوده است امروزه نام "گور بهرام" به خود گرفته است. آرامگاه کورش (در پاسارگاد)، داریوش، خشایار شا، ودیگر پادشاهان هخامنشی (در تخت جمشید)و تعدادی از شاهان ساسانی و باستانی ایران ، امروزه معلوم و مشخص اند امّا تعدادی از این پادشاهان افسانه ای ـ تاریخی ، به گونه ای مرموز، هنوز معلوم نیست که در کجای این خاک پهناور خفته اند که بهرام هم یکی از آن هاست . · گور بهرام در روستای آسپاس به صورت حاشیه ، نکته ای که در ابتدا قابل یاد آوری است ، این است که نوشتن این مقاله به این معنی نیست که گور بهرا م به طور قطعی و صد در صد در این روستاست ؛ شاید نوشتن این متن ، دیگران را برانگیزد به نوشتن قراین و شواهد نزدیک تری. منْ بنده، متولّد روستای آسپاس از توابع شهرستان اقلید استان فارس می باشم. باتلاقی در روستای ما وجود دارد که به آن "گور بهرام" می گویند . گویا این نام در جاهای دیگر کشور پهناور ایران از جمله کازرون، نیشابور،شورجستان از توابع شهرستان آباده و ... نیز وجود دارد .بنا به قراینی که در ذیل آورده می شود ، احتمال داده می شود که باتلاقی که در روستای آسپاس واقع شده است گورِ بهرام باشد. 1. از زمان قدیم، نام" گور بهرام "بر این باتلاق بوده و هست .امروزه پیرمردان این روستا که بعضی از آن ها بالغ بر 100 سال هم دارند، از اجدادشان شنیده اند که آنها هم از اجدادشان شنیده بوده اند که "اینجا گور بهرام است." 2. فارسنامه ها شواهد خوبی بر این موضوع می توانند باشند . از جمله در فارسنامه ی ناصری آمده که:" چشمه ی گور بهرام:از بلوک سرحد چهاردانگه به مسافت کمی جنوبی«آسپاس»است." (فارسنامه ی ناصری،1367، ص1598) 3. منطقه ی فارس از دیر باز ، جایگاه پادشاهان باستانی ایران بوده است . بنابراین احتمال اینکه گور بهرام در پارس باشد بییشتر از جاهای دیگر است. به عنوان مثال یکی از شواهد موجود را می آوریم: "کاخ ساسانی:{...} بنای معظمی است از سنگ و گچ ساخته شده . گنبدها و ایوان ها و اطاق ها و دهلیزهای متعدد دارد و از آثار بهرام گور یا بهرام پنجم ساسانی است.(اقلیم پارس،1375،ص87) 4. دهی در نزدیکی روستای آسپاس به نام "کوشک زر" واقع شده است که به نظر می آید یکی از آن هفت گنبد های (کوشک های)بهرام گور باشد . "کوشک زر:{...}در ابتدای دشت ویرانه های قلعه هایی است که به نام کوشک زر خوانده می شود و چنین شهرت دارد که این محل بقایای همان هفت گنبد معروف بهرام گور است."(اقلیم پارس،1375،ص327) "کوشک زرد:پنج فرسخ میانه ی مغرب و شمال «آسپاس»است . در میان اهل فارس مشهور است که گنبد زرد از هفت گنبدان شاه بهرام در کوشک زرد بوده است."(فارسنامه ی ناصری،1367،ص1357) 5. "تلّ آسپاس یا تلّ دختر یزدگرد " احتمال دیگری است که گور بهرام باید در این روستا باشد.مردم این روستا بر این عقیده اند که مومیایی دختر یزدگرد سوم در زیر این تلّ خاک است و اگر کسی بخواهد آن را بردارد ، آب، "دشت آسپاس" را فرا می گیرد.بنا به گفته ی یکی از شاعران این روستا ، در سال های 1361 و 1362 کتابی بدون جلد به دست ایشان رسیده بوده است که درباره ی تاریخ ساسانیان بوده است و ایشان مقداری از آن را در شعری که در وصف روستای آسپاس سروده است آورده است و بنا بر این شعر، نام روستای "آسپاس " برگرفته از نام دختر یزدگرد سوم یا دخترِ سوم ِ یزدگرد است: "... گوییا در دوره ی پیشینیان دختری می زیست از ساسانیان کاو به دهقان زاده ای دلباخته وز پی عشق اش بنایی ساخته «آسپاس»نام اش بود اسم همان دخت ِ سومْ یزدگرد آن زمان" در ادامه ی این شعر درباره ی مرگ بهرام نیز آمده است که: "...این محل بوده است از بهر شکار تا کُشد بهرام گورش را به زار روزی از آن روزگاران کهن چون بشد بهرام در دشت و دمن درپی ِ گوری روان شد پادشه لاجرم شد دور از خیل و سپه آن زمان عمرش سرآمد ای رفیق! عاقبت گورش شده آبی عمیق "گور بهرام"اش چنین نامیده اند آب ِ آن را تا بساتین برده اند"
6.سفال ها و ظروف پیدا شده در" تلّ سید عبداللهی" واقع در این روستا نشان از باستانی بودن این روستا دارد. "آس پاس: {...}در بین راه ده بید به آس پاس نزدیک حسن آباد تپه ای بود که تکه سفال هایی از ظروف ما قبل تاریخ در اطراف آن دیده می شد ولی به علت کوچکی تپه و نبودن کارگر مورد گمانه زنی قرار نگرفت . در آس پاس باتلاق معروف به گوربهرام و تپه ی سید عبداللهی مورد بازدید واقع شد . این تپه که در سه کیلو متری آس پاس قرار دارد خاک برداری شده و زارعین خاک آن را برای زراعت برده اند . تکه سفال های زیادی همزمان با تل باکون (3500 ق.م)در اطراف آن دیده می شد."(اقلیم پارس، 1375 ،ص505) دیگر آثارهای باستانی موجود در نزدیکی روستای آسپاس(منطقه ی سرحد چهاردانگه) که به گونه ای به بهرام گور ربط دارند عبارتند از: "تل باستانی معروف به قصر بهرام در خسرو شیرین مربوط به دوران تاریخی – تل قصر بهرام در کافتر معروف به قصر کافوری مربوط به دوران ساسانی – پایه ی سنگی یک آتشکده در روستای شولان مربوط به دوران ساسانی – قصر بهرام در کوشک زر مربوط به دوران ساسانی . و ... ."(اقلید در دامنه ی زاگرس،1381،صص 142 و 143) 7."سنگ نبشته ی تنگ ِ بُراق" مربوط به دوره ی ساسانی ، که در روستای تنگ براق واقع در چند کیلومتری روستای آسپاس پیدا شده نیز احتمال اینکه گور بهرام در این روستا باشد را بیشتر می کند. "{...}نبشته ی مزبور بر تخته سنگی به ابعاد 1 متر ×40/1 متر بوده مشتمل بر 16 سطر که هر سطر 90 سانتیمتر طول دارد و تخته سنگ در وسط تنگ براق نزدیک دهانه ی صفه ی کوچک غار کم عمقی که در دل کوه پیش رفته است به پهلو قرار دارد . ... می توان پنداشت یکی از شاهنشاهان ساسانی که شاید بهرام باشد به مناسبت شکار و عبور از این محل ییلاقی آن را به یادگار گذارده است. (اقلیم پارس،1375، ص15) 8. نوع پوشش گیاهی و زمین های شوره زاری که در اطراف این باتلاق وجود دارد گواه دیگری است. نوعی خاک در اطراف این باتلاق وجود دارد که مردم روستا به آن «خاک سوخته » می گویند و کسی جرأت نمی کند وارد آن شود زیرا می ترسد که غرق شود .
" منابع مآخذ" 1.آورده اند که ...(مجموعه ی داستان های ایرانی)؛به کوشش و تصحیح دکتر ابوالفضل قاضی،انتشارات دانشگاه ملّی ایران. 2.اقلید در دامنه ی زاگرس؛عبدالعلی آیین مهر،اداره ی فرهنگ و ارشاد اسلامی اقلید، بهار 1381 . 3.اقلیم پارس، سید محمد تقی مصطفوی، چ دوم، ، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی و نشر اشاره، تهران، 1375. 4. تاریخ مردم ایران(ایران قبل از اسلام)؛ دکتر عبدالحسین زرین کوب، چ نهم، انتشارات امیر کبیر، 2 جلد، تهران، 1384 . 5.تاریخ ده هزار ساله ی ایران؛عبدالعظیم رضایی،چ چهارم،انتشارات اقبال،2 جلد،بهار 1372 . 6. فارسنامه ی ناصری،میرزا حسن حسینی فسایی، تصحیح و تحشیه از دکتر منصور رستگار فسا یی،چ اول ، 2 جلد ،چاپخانه ی سپهر، تهران،1367 . 7.فارسنامه ی ابن بلخی، به اهتمام گای لسترآنج و آلن نیکلسون،چ دوم،، نشر دنیای کتاب، 1363 . 8. گزیده ی تاریخ بلعمی؛ ابو علی محمد بن محمد بلعمی ، انتخاب و شرح دکتر رضا انزابی نژاد ،چ پنجم،چاپخانه ی سپهر،تهران،1372 .
+ نوشته شده توسط mohammadmahnam در 87/07/30 و ساعت
|
بین دانستن وندا نستن تا جها ن باقی است مرزی هست . " مهدی اخوا ن ثا لث " " دانستن وندا نستن "
هر گز آ ن گونه که با ید
هرگز آ ن گونه که شاید
ندا نستیم
نبو دیم
نتوا نستیم باشیم
نخوا ستیم
شاید هم خوا ستیم
ولی گاهی خوا ستن ، توانستن نیست و اینک
دغدغه ای است
دا نستن یا ندا نستن?
آ ه ! بیچاره حلٌا ج
" جرمت چه بود ؟ "
دا نستن .
آ ه ! بیچاره اُ دیپ
نیستی که ببینی
دانسته با ما درا ن خود زنا می کنیم
ودا نسته پدرا ن خود را
زنده به گور ... . + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 87/04/06 و ساعت
|
"به زمین و زمان بگویید" به زمین بگویید دست از سر من بردارد می خواهم پرواز کنم شاید این آدم ها دست از سرم بردارند و دلم را که گرفته اند محکم رها کنند . می خواهم پرواز کنم و بروم پیش خدا؛ اگر از پس نیفتم و ببینم خدا دوستم دارد یا نه؟! به زمین بگویید این قدر کفر آدم ها را با دست در نیاورد که ما دست در آوردیم و سوختیم. من که برای مرگ آدرسم را دقیق با پست الکترونیک فرستادم ولی هنوز پَست ترین مرد زمینم و هنوز با دختر هایی چت می کنم که چشم هاشان مثل بخت من سیاست. به آسمان هم بگویید این قدر باران نزند که ما بارها حرف زده ایم و کسی گوش نداده است. بگویید ابرهاش را بردارد و برود پی کارش و این همه هواپیماهاش را به رخمان نکشد که ما مات و مبهوت شطرنج را باخته ایم و کاسه کوزه مان را جمع کرده ایم. به آسمان بگویید که آبی اش تقلّبی ست و حنایش دیگر رنگ نمی دهد پیش ما و خورشیدش نور... . + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 87/01/01 و ساعت
|
" و تو ای مرد!" مرد ملول رسته را قفسی چهار در است. ما هماره بر خویشتن می تنیم نه زادگان غربتیم نه از غربت زادگانیم ما هماره فرزندان شور و شریم. مرد غریب خسته ی من ! دستان ات آشناست دستان ات صبور دستان ات چاره ساز... از ما دیگر گذشته است کارمان؛ آدمی را کار از کار گذشته است. آنک تبری که ریشه را خشکانده رو در روی آدمی قاه قاه خنده سر داده و تو ای مرد! شگفت زده و مبهوت عشق را می اندیشی؟! آنک آهویی رمنده _ تیر خورده گرم و خونین _ راه را می سپَرد؛ التیام بخشی باید! و تو ای مرد ! مرگ را می اندیشی؟! آنک قناری در قفس؛ آدمی را هراس از اندیشیدن؛ قناری را در قفس آب و دانه است؛ و تو ای مرد! بر کوه بلند عشق نام ات موج خواهد زد و کسی را یارای تماشا نیست. * دریا از اندیشه ات موجناک فردا از امروزت هراسناک غم از شادی ات گریزان دل ات کران بی کران... **************************** در ضمن این شعر در ماهنامه ی حافظ شماره ی ۴۲ چاپ شده است. + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 86/11/29 و ساعت
|
آدمی را آن گاه که نام انسان اش بر دوش است
عشقی باید
احساسی !
آدمی را
آن گاه که د لتنگ است همدمی باید همرازی! آدمی را آن گاه که زخم می خورد طبیبکی باید اندیشه ای! آدمی را آن گاه که دستش از همه چیز کوتاه است فریادرسی باید پشتوانه ای ! آدمی را آن گاه که فریاد رسی نیست خدایی باید خدایی شایسته! آدمی را آن گاه که خدایی نیست مرگ باید مرگی بایسته! + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 86/09/10 و ساعت
|
ضمن سلام به دوستان عزیزم :
آن هایی که سراغ نقدی که بنده بر مجموعه شعر "به دیوار دل نبند "آقای محمد کاظم حسینی نوشته ام را می گیرند می توانند به شماره ی ۲۰ فصلنامه ی نقد و بررسی کتاب مراجعه کنند . در این شماره چاپ شده است . + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 86/07/24 و ساعت
|
"میان فکر من تا فکر گردون..." وار د ايستگاه تاكسی مي شوم . درِتاكسی را باز می کنم - دانشگاه ؟ - بله ، سوار شين سوار می شوم . سلام می کنم راننده تاكسی جوابم را می دهد و حركت می کند. . در صندلی سرنشين تاكسی مردی با ريش پرفسوری پُر پُشت ، در حال خواندن مجله ای است . هوا ابری و كمی سرد است . شيشه ی ماشين را براي هواخوری كمی پائين می آورم. . راننده تاكسی با موها ی جو گندمی اش به مرد ی كه روی صندلي جلوی تاكسي نشسته است نگاه می کند و می گويد: " البته می دونین؟ حالا آمريكایی ها تازه دارن مث اون قديمی های ما ايرونی ها می شن ، حالا درسته كه از نظر صنعت از ما جلوترن ولی از نظر فرهنگ و از نظر مرموزی و زيركی هنوز بايد خيلی نون بخورن تا مث ما ايرونی ها بشن … عراق رُ هم كه گرفتن به خاطر بی عرضگی خودِ مردم عراق و صدام بود ." مردی كه روی صندلی سرنشين نشسته است مجله اش را می بندد و می گوید : " صدام كه حقش بود ، چقدر از جوون ها ی بی گناه ما رو تو اين هشت سال جنگ به كشتن داد ؟! ...واقعاً حقش بود ." جوان قد بلندی كه با چشمان فرو رفته و گود و با صورتی لاغر و باريك در كنار من نشسته است با لحن خاصی می گوید : "حالا گور پدر آمريكا یی ها ! ولی خداییش با اين همه ظلمی كه می كنن يه كار خوب هم كردن ، صدام ُ نابود كردن و راه كربلا ر ُ هم برای ما ايرونی ها باز كردن ، به قول معروف "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد ." - والّا من كه يه راننده تاكسی هستم ، از اين جور حرف ها و سياست ها هم سر در نمی آرم . نمی تونم بگم كه آيا آمريكا یی ها كار درستی كردن يا نه . تمام دنيا می گن كه آمريكا اشتباه كرده كه به عراق حمله كرده ، می گن كه خودِ جورج بوش هم به اين قضيه اعتراف كرده … قربون آقا امام حسين برم ، چقدر سحرهای ماه محرم زيارت عاشورا خونديم و گفتيم آقا جون خودت راه رُ برامون باز كن… بالاخره باز كرده. " مردی كه روی صندلی سرنشين است و حالا معلوم می شود كه استاد دانشگاه است می گوید : "كاملاً در اشتباهين ، اين حرفها نميتونه درست باشه ، باز شدن راه كربلا چه ربطی به صدام و جورج بوش و ديگران داره ؟ من استاد دانشگاه هستم ، درباره ی اين جور مسایل هر روز سر كلاس بحث می شه ؛ متاسفانه همه دارن مث شما فكر مي كنن در حاليكه اين فكر غلطه ." تاكسی از روی سرعت گير جاده به آرامی می گذرد . من چيزی نمی گویم و فقط گوش می کنم. راننده تاكسی می گوید "جدی ؟ چه سعادتی ! خُب استاد شما كه از اين چيزها سر در می آرین لطف كنين برامون بگين كدوم فكر درسته ؟" - هيشكی نمي تونه بگه كدوم فكر درسته يا كدوم فكر غلطه . به قول معروف " سياست كه پدر و مادر نداره " ولی حالا چند ساله كه برای همه آشكار شده كه آمريكا شده يه خونخوار ، كارش شده جنگ و خونريزی و فساد و دم از حقوق بشر زدن در حاليكه خودش روی همه حقوق های بشر پا می ذاره ، كدوم بشریه كه از جنگ و خونريزي خوشش بياد ؟" جوانی كه در كنار من است می گويد : " استاد! نظرتون درباره اين مسایلی كه تازگی ها پيش اومده - اهانت به پيامبر اسلام و حمله به حرمين شريفين - چيه ؟" - والّا شما يه جور سوال مي كنين كه انگار من از همه چيز با خبرم . رشته ی تخصصی من مهندسی كشاورزيه ، هيچ ربطی هم به سياست و اين جور مسایل نداره . - درسته استاد ، ولی با لاخر ه هر چی باشه شما استاد دانشگاهين و به قول خودتون دارين درباره اين جور مسایل سر كلاس بحث و گفتگو می کنین . - اين درسته ، ولی حرف و نظر من شايد درست نباشه … من فقط می تونم بگم كه اون آدم هایی كه دست به چنين كارهای پستی می زنن به هيچ وجه حق چنين كارهایی رُ ندارن ، ولی خُب بالاخره جامعه چنين موجوداتی هم داره . من شيشه را بالا می كشم .راننده می گويد : " داشته باشه ، در عوض موجوداتی هم داره كه با اونا مقابله كنه … ديروز زن همسايه ی ما پنش تا از النگوهای طلاش رُ آورده بود داد به حاج آقای محله مون و گفت : اينها رُ نذر بازسازی حرمين شريفين كردم . از تموم شهرهای ايران و تموم مسلمون ها دارن برای بازسازی حرمين شريفين كمك مردمی جمع می كنن ." استاد می گويد : " اين كار اشتباهيه ، ما توو ايرا ن خودمون هنوز هزاران جوون بی خانمان داريم ، هنوز می دونين چقدر آدم فقير و بدبخت تو ايران خودمون هست ، می دونين چقدر از بناهای تاريخی مون نياز به مرمّت دارن ؟ حالا اينكه ما بلند شيم و از اينجا كمك نقدی كنيم به كشور عراق برای ساختن گنبدهای طلا و ديوارهای آنچنانی و غيره ، اين كار صحيح نيست در حاليكه خود امام ها و پيغمبرمون هم اين كار رُ دوست ندارن . به قول معروف "چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرامه"... ببخشيد آقا ، من همين كنار پياده می شم - "خواهش می كنم ! بفرمائيد ." استاد كرايه اش را حساب می كند و پياده می شود . پس از اينكه استاد پياده می شود ، ما به راهمان ادامه می دهيم راننده تاكسی می گويد : " چه آدم عجيبی ! اين بابا مشكوك می زد ، می گفت ما نبايد برای بازسازی قبر امام ها مون كمك كنيم ... طرف دين درستی نداش."ت ، اين كه استاد دانشگاه باشه وای به حال دانشجوهاش ." هنوز حرفهای راننده تاكسی تمام نشده كه ما به دانشگاه می رسيم و پياده می شويم . + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 86/07/16 و ساعت
|
غروبی بود و قلب آسمان زرد و دختر زیر باران گریه می کرد
پسرمی رفت و او با گریه می گفت:
بیا خوبم ! نرو، برگرد، برگرد + نوشته شده توسط mohammadmahnam در 86/07/09 و ساعت
|
دوستان عزیزم توو شهریور وقت زیادی داشتم و تونستم مطالب زیادی بنویسم. اما توو مهر کارم شروع میشه و ممکنه نتونم خوب ازتون پذیرایی کنم . پیشاپیش عذر می خوام . ان شاالله در اولین فرصت...
+ نوشته شده توسط mohammadmahnam در 86/06/31 و ساعت
|
|
|