" و تو ای مرد!"
مرد ملول رسته را
قفسی چهار در است.
ما هماره بر خویشتن می تنیم
نه زادگان غربتیم
نه از غربت زادگانیم
ما هماره فرزندان شور و شریم.
مرد غریب خسته ی من !
دستان ات آشناست
دستان ات صبور
دستان ات چاره ساز...
از ما دیگر گذشته است کارمان؛
آدمی را کار از کار گذشته است.
آنک تبری که ریشه را خشکانده
رو در روی آدمی
قاه قاه خنده سر داده
و تو ای مرد!
شگفت زده و مبهوت
عشق را می اندیشی؟!
آنک آهویی رمنده
_ تیر خورده
گرم و خونین _
راه را می سپَرد؛
التیام بخشی باید!
و تو ای مرد !
مرگ را می اندیشی؟!
آنک قناری در قفس؛
آدمی را
هراس از اندیشیدن؛
قناری را در قفس
آب و دانه است؛
و تو ای مرد!
بر کوه بلند عشق
نام ات موج خواهد زد
و کسی را یارای تماشا نیست.
*
دریا از اندیشه ات موجناک
فردا از امروزت هراسناک
غم از شادی ات گریزان
دل ات کران بی کران...
****************************
در ضمن این شعر در ماهنامه ی حافظ شماره ی ۴۲ چاپ شده است.

