تبليغاتX
شبگرد تنها - میان فکر من تا فکر گردون

          "میان فکر من تا فکر گردون..."

وار د ايستگاه تاكسی  مي شوم . درِتاكسی  را باز می کنم

-        دانشگاه ؟

-        بله ، سوار شين

سوار می شوم . سلام می کنم  راننده تاكسی  جوابم را می دهد  و حركت می کند.  . در صندلی  سرنشين تاكسی مردی  با ريش پرفسوری  پُر پُشت ، در حال خواندن مجله ای  است . هوا ابری  و كمی  سرد است . شيشه ی  ماشين را براي هواخوری  كمی  پائين می آورم.  . راننده تاكسی  با موها ی  جو گندمی اش به مرد ی  كه روی  صندلي جلوی  تاكسي نشسته است نگاه می کند  و می گويد: " البته می دونین؟ حالا آمريكایی ها  تازه دارن مث اون قديمی های  ما ايرونی ها می شن ، حالا درسته كه از نظر صنعت از ما جلوترن ولی  از نظر فرهنگ و از نظر مرموزی و زيركی  هنوز بايد خيلی  نون بخورن تا مث ما ايرونی ها  بشن عراق رُ هم كه گرفتن به خاطر بی عرضگی  خودِ مردم عراق و صدام بود ."

مردی  كه روی  صندلی  سرنشين نشسته است مجله اش را می بندد  و می گوید : " صدام كه حقش بود  ، چقدر از جوون ها ی  بی گناه ما رو تو اين هشت سال جنگ به كشتن داد ؟! ...واقعاً حقش بود ."

جوان قد بلندی  كه با چشمان فرو رفته و گود و با صورتی لاغر و باريك در كنار من نشسته است با لحن خاصی  می گوید : "حالا گور پدر آمريكا یی ها  ! ولی  خداییش  با اين همه ظلمی  كه می كنن يه كار خوب هم كردن ، صدام ُ نابود كردن و راه كربلا ر ُ هم برای  ما ايرونی ها  باز كردن ، به قول معروف  "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد ."

- والّا من كه يه راننده تاكسی  هستم ، از اين جور حرف ها  و سياست ها هم سر در نمی آرم . نمی تونم  بگم كه آيا آمريكا یی  ها كار درستی  كردن يا نه . تمام دنيا می گن  كه آمريكا اشتباه كرده كه به عراق حمله كرده ، می گن  كه خودِ جورج بوش هم به اين قضيه اعتراف كرده قربون آقا امام حسين برم ، چقدر سحرهای  ماه محرم زيارت عاشورا خونديم و گفتيم آقا جون خودت راه رُ برامون باز كن بالاخره باز كرده. "

مردی  كه روی  صندلی  سرنشين است و حالا معلوم می شود  كه استاد دانشگاه است می  گوید  : "كاملاً در اشتباهين ، اين حرفها نميتونه درست باشه ، باز شدن راه كربلا چه ربطی به صدام و جورج بوش و ديگران داره ؟ من استاد دانشگاه هستم ، درباره ی  اين جور  مسایل  هر روز سر كلاس بحث می شه ؛  متاسفانه همه دارن مث شما فكر مي كنن در حاليكه اين فكر غلطه ."

تاكسی  از روی  سرعت گير جاده به آرامی  می گذرد . من چيزی  نمی گویم  و فقط گوش می کنم. راننده تاكسی  می گوید  "جدی  ؟ چه سعادتی ! خُب استاد شما كه از اين چيزها سر در می آرین  لطف كنين برامون بگين كدوم فكر درسته ؟"

-        هيشكی  نمي تونه بگه كدوم فكر درسته يا كدوم فكر غلطه . به قول معروف " سياست كه پدر و مادر نداره " ولی  حالا چند ساله  كه برای  همه آشكار شده كه آمريكا شده يه خونخوار ، كارش شده جنگ و خونريزی و فساد و دم از حقوق بشر زدن در حاليكه خودش روی همه حقوق های بشر پا می ذاره ، كدوم بشریه كه از جنگ و خونريزي خوشش بياد ؟"

جوانی كه در كنار من است می گويد : " استاد! نظرتون درباره اين مسایلی  كه تازگی ها پيش اومده - اهانت به پيامبر اسلام و حمله به حرمين شريفين - چيه ؟"

-        والّا شما يه جور سوال مي كنين كه انگار من از همه چيز با خبرم . رشته ی  تخصصی  من مهندسی  كشاورزيه ، هيچ ربطی هم به سياست و اين جور مسایل  نداره .

-        درسته استاد ، ولی  با لاخر ه هر چی باشه شما استاد دانشگاهين و به قول خودتون دارين درباره اين جور مسایل سر كلاس بحث و گفتگو می کنین .

-        اين درسته ، ولی حرف و نظر من شايد درست نباشه من فقط می تونم بگم كه اون آدم هایی كه دست به چنين كارهای پستی می زنن به هيچ وجه حق چنين كارهایی رُ ندارن ، ولی خُب بالاخره  جامعه چنين موجوداتی هم داره .

من شيشه را بالا می كشم .راننده می گويد : " داشته باشه ، در عوض موجوداتی هم داره كه با اونا مقابله كنه ديروز زن همسايه ی  ما پنش تا از النگوهای طلاش رُ آورده بود داد به  حاج آقای محله مون و گفت : اينها رُ نذر بازسازی  حرمين شريفين كردم . از تموم شهرهای ايران و تموم مسلمون ها دارن برای  بازسازی  حرمين شريفين كمك مردمی  جمع می كنن ."

استاد می گويد : " اين كار اشتباهيه ، ما توو ايرا ن خودمون هنوز هزاران جوون بی خانمان داريم ، هنوز می دونين چقدر آدم فقير و بدبخت تو ايران خودمون هست ، می دونين چقدر از بناهای تاريخی مون نياز به مرمّت دارن ؟ حالا اينكه ما بلند شيم و از اينجا كمك نقدی كنيم به كشور عراق برای ساختن گنبدهای طلا و ديوارهای  آنچنانی و غيره ، اين كار صحيح نيست در حاليكه خود امام ها و پيغمبرمون هم اين كار رُ دوست ندارن . به قول معروف "چراغی كه به خانه رواست به مسجد حرامه"... ببخشيد آقا ، من همين كنار پياده می شم

-        "خواهش می كنم ! بفرمائيد ."

استاد كرايه اش را حساب می  كند و پياده می  شود . پس از اينكه استاد پياده می  شود  ، ما به راهمان ادامه می  دهيم راننده تاكسی می گويد : " چه آدم عجيبی  ! اين بابا مشكوك می زد ، می گفت ما نبايد برای  بازسازی  قبر امام ها مون كمك كنيم ... طرف دين درستی نداش."ت ، اين كه استاد دانشگاه باشه وای  به حال دانشجوهاش ."

هنوز حرفهای  راننده تاكسی تمام نشده كه ما به دانشگاه می  رسيم و پياده می شويم .

+ نوشته شده توسط محمد میرزایی در 86/07/16 و ساعت |